محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
307
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سدى گويد وقتى دو دختر زودتر پيش پدر بازگشتند از آنها پرسيد و خبر موسى را با وى بگفتند و يكى از آنها را پيش موسى فرستاد كه بيامد و شرمگين راه مىرفت و گفت : « پدرم ترا خواسته كه پاداش ترا كه براى ما آب گرفتى بدهد . » و موسى برخاست و گفت : « برويم . » و او جلوى موسى به راه افتاد و باد بوزيد و عقب او را بديد و به دو گفت : « پشت سر من بيا و اگر خطا رفتم راه به من نشان بده . » و چون به نزد پير رسيد و قصه ها را براى او نقل كرد گفت : « بيم مدار كه از قوم ستمگر رهائى يافتى . » و يكى از دختران گفت : « اى پدر او را اجير كن كه بهترين اجيرى كه توانى گرفت نيرومند و امين است . » و او همان دخترى بود كه وى را خوانده بود . پير گفت : « نيرومندى وى وقتى معلوم شد كه سنگ را از چاه برداشت اما نشان امانت وى چيست ؟ » دختر گفت : « من جلو او راه مىرفتم و نخواست به من نظر كند و گفت پشت سر او بيايم . » پير گفت : « * ( إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي 28 : 27 ) * . . . * ( أَيَّمَا الأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ 28 : 28 ) * . . . * ( وَالله عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ 28 : 28 ) * » [ 1 ] يعنى : ميخواهيم يكى از اين دو دختر خويش زن تو كنم و براى من كار كنى . قرار من و تو آنكه هر يك از دو مدت مىتوانى به سر برى و خدا نگهبان گفتار ما است » ابن عباس گويد : « دخترى كه او را بخواند همان بود كه زن او شد و پير به يكى از دختران خويش گفت عصائى براى او بياورد و عصائى را كه فرشته اى به صورت مردى به دو داده بود بياورد و چون دختر عصا را بياورد و پير آن را بديد گفت : « عصاى ديگر بياور » پس آن را بينداخت و خواست عصاى ديگر بر گيرد و جز آن عصا به دست وى نيامد و پيوسته برفت و بيامد و هر بار جز آن يك عصا به دستش نيامد و چون موسى عصا را بديد بر گرفت و گوسفندان را به چرا برد .
--> [ 1 ] 28 : 28